برای من همین خوبه - تاریخ: 1402/6/30 ساعت: 22:20
قلبم گرم ست و این برای من بس است..
آن چنان تر - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 20:44
آمدم که بگویم حالم خوب است. بعد از مدتها تازه از ایران برگشته ام اما حالم خوب است..مثل این که این دریا دارد حالم را راستی راستی خوب میکند..برای همه تان سلامتی و شور زندگی آرزو میکنم.نقطه Adblock test (Why?)
آفتابِ پسِ ابر - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:11
متنفرم از اینکه وقتی میخواهم در جایی که دارند زور میگویند و میخواهم حرف بزنم...گریه م میگیرد.اینکه در زبان دیگری هم سعی کنی حرف بزنی و از حق خودت دفاع کنی هم گریه ت نگیرد خیلی سخت است. خدایا کمکم کنلطفا لطفا لطفا لطفا برایم دعا کنید بسیار احتیاج دارم. ممنونمسه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ |  | فروغ...
بار دیگر خودی که دوستش نداشتم - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 13:11
در این مدت دوباره به شهر دیگری برای زندگی آمده امتمام مشکلاتی که آنقدر برایشان نگران بودم حل شدندروی کاغذ حالم باید خوب باشد اما در واقعیت اینطور نیستحالم خیلی بد استحالم از خودم بهم میخوردعرض دیگری نیستنقطهAdblock test (Why?)
حامی، رفیقِ سالیان - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 19:11
تا آخر دنیا، آهنگهای حامی من رو نجات میده..
دشت های دور آینده - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 19:11
آینده آینده آیندههرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم، از من دورتر و نامفهوم تر میشود...در این شرایط عشق، دغدغه های جوانی ام که دیگر برنخواهند گشت،خوشی های هرازگاهیم و ....چقدر پوچ و بیهوده به نظر میآید. هیچ چیزی و مطلقا هیچ چیزی خوشحالم نمیکند؛ دیگر ناراحتی ام فقط برای خودم نیست، به اندازه چند میلیون نفر غصه...
نفرت در نگاه اول - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 19:11
دقت کرده اید بعضی اوقات آدمهایی را برای بار اول میبینید و در همان لحظه ی اول میفهمید که قرار نیست از این آدم خوشتان بیاید...سرم درد میکند و یکی از این آدمها دارد کنار من یکریز صحبت میکند و بدی اش این است که هرروز چند ساعت مجبور به تحمل کردنش هستم..وقتی آدمی که ازش بدتان میآید به زبانی غیر از زبان ما...
مواجه ام با مصیبت؛xa0خواب، گریه وxa0غذاست - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 20:46
پرخوری عصبی همیشه شرایط را برایم آرام که نه ولی قابل تحمل میکرد.و در پرانتز بگویم که در این مواقع هرچه غذا ناسالم تر بهتر...این اواخر دوس نداشتم و ندارم که تک و توک عکسهایی که در آن ها هستم را نگاه کنم..خودِ چاقم را دوس ندارم. سالها پیش در اوج چاقی ۷۱ کیلو بودم که بعد از عمل جراحی بینی و شرایط وخیم ...
رندوم - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 20:46
دوست دارم اورست را فتح کنم.. نه برای «فتح اورست» که برای آن حس سرما، ناچار به قوی بودن و تقلا برای زندگی... یا خلاصه ش همینی که حالا هم دارم زندگی اش میکنم.Adblock test (Why?)
دشتهای محالِ رویا - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 20:46
من همیشه غرق در رویا بوده ام..همیشه سرم در آسمان رویاها بوده و پاهایم ولی همیشه، منطقی روی زمین سفت راه میرفته ست..همیشه آنچه که برایم در زمین محقق نمیشده را در رویاهای بیشمارم جستجو کرده ام..مارکز چه کرد با صد سال تنهایی؟ من هم عینا همان را در زندگی ام زیستم...رئالیسم جادویی... رویای یک زندگی نازیس...
فاصله تا امروز - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 16:26
چه شد که دیگر ننوشتم؟ جوابش برای خودم هم به همان اندازه که چرا اصلا اینجا شروع کردم به نوشتن مبهم است.شرح بدهم؟ خلاصه اش میکنم: حالم همه بی احوالی هاست.با خودم مدام فکر میکنم اگر فردا پس فردایی دیگر من روی این کره خاکی نباشم، پس دلیل این همه اضطراب مدام، این همه دویدن بی هدف در چیست؟جوابش ؟بله به ان...
معجون زمستان و غربت و غول بزرگ افسردگی - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 16:26
میخواهم یک مسیر طولانی را همینطور بی هدف بروم بروم بروم...ذهنم را خالی کنم، حالم را احسن کنم...من عاشق پادکست گوش کردن صبح های زودم، عاشق اینکه وقتی راه میروم کسی در هدفونم برایم حرف بزند حتی شده دری وری بگوید ولی بگوید..این روزها حتی تحمل آن را هم ندارم، تحمل هیچ صدایی را ندارم. ابدا انرژی حرف زدن ...
تنها یک ایستگاه دیگر دوام بیاور - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 16:26
جدیدا همش به زندگی ام فکر میکنم که که چرا انگار نصف و نیمه است؟ چرا همیشه احساس همه چیز برایم موقتی است و اصلا چرا همه چیز انگار موقتی است؟ نمیدانم چند بار آماده ام اینجا و گفته ام که حالم خوب است و همه چیز به وفق مرادم است.. اصلا اینجا راجع به چیز خوبی نوشته ام؟ نمیدانم..زندگی از آنچه که میپنداریم ...
معذرت بابت این متن آشفته - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 12:16
اشتباه کردم..هر قدم جدید در زندگی در ابتدا ترسناک وبعد شوق انگیز است.بسیار میترسم از مسیر روبرو..لعنت به پی ام اس که این قضیه را سختتر کرده..اشک میریزم و با حال خرابم دوباره به خدا پناه برده ام..لعنت به همه خوشی های زودگذر...لعنت به پل های شیشه ای که باید از ارتفاع صدها متری از رویش رد شوی تا شاید ب...
.. - تاریخ: 1401/4/22 ساعت: 12:16
به تاریخ امروز: بارقه ی امید
پارادوکس - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 0:13
دارد باران میبارد و هوا همان هوای همیشه ابری و دلگیر شبیه به خانه ست.دلم برای تک تک خیابان های شهرم تنگ است.برای قدم زدن در جاهایی که بروم بی هیچ هدفی، بی اینکه به جایی برسم، راه بروم.در این چندوقتی
تا یادم بماند - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 0:13
دیشب خواب دیدم پا گذاشته ام به کوچه ای که خانه به خانه با کسی دارم آنجا را گز میکنم. میرسیم به خانه ای؛ گلدانی جلوی در خانه است.خم میشوم نگاه میکنم؛ داخل گلدان بی گل ساعتی ست.برایم جالب است. کمی عقبتر میآیم، نگاه که میکنم کل نمای خانه را ساعت های دیواری بزرگ پوشانده ست. منظره قشنگی است. با اینکه به ...
درختی با شکوفه های سفید - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 0:13
قرنطینه مرا آدم رقیق تری کرده ست. وجب به وجب خانه را گشته ام و ادراکم در همین حد جزئی از اشیای دور و برم بیشتر شده است. هرروز مینشینم کنار گلهای مامان -که هرروز خبرشان را ازم میگیرد و ازشان عکس و ف
ای روزهای خوب، از پشت لحظه ها به درآیید - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 15:30
در اوج ناامیدی ، کورسوی امیدی درونم تقلا میکند برای رنگ پاشیدن به زندگی ام. ایمان دارم به فصل سبز و روزهای خوب. ایمان دارم به خوشحالی دنی و خوشحال خانواده م ؛همین فردا.
. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 15:30
کم کم دیگر نمیفهممت.دارد جلوی چشمم آب میشود .دیگر نمیفهممت...