اگر غمگین اید، این وبلاگ را نخوانید. - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 15:30
پس چه کسی مرا درک کند؟؟؟میخواهم گریه کنم؟ بله هزار باره ..عمیقا غمگینم. واقعا خسته ام یا این هورمون ها قاطی کرده اند نمیدانم ولی به خدا که دیگر نیمدانم چه کنم.
این قسمت: حرف تازه ای نیست - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 15:30
آدمی وقت در دشت اندوه گم میشود، انواع و اقسام بیماری ها نیز گریبانگیرش میشود؛ سه هفته است کمر درد امانم را بریده، دکتر میگوید عصبی است و استرس نداشته باش و خداحافظ . چطور نداشته باشم؟ اصلا آدم در قرن بیست و یک مخصوصا در این مختصات چطور روانش راحت باشد؟فردا دوباره میروم دکتر تا برای این درد اسم بگذار...
پرت شده ام اما نه به دره ناامیدی؛ که به قعر پست ترین دره هایِ بعد از آن - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:46
در تمام لحظاتی که اینجا با اشک نوشته ام یک ارزوی بزرگ داشتم که هنوز خیال برآورده شدن ندارد. حالا نیز اشک میریزم و همان یک آرزو را نه حتی برای خودم ، برای دنی میخواهم. برایش ، برایمان میخواهم این غم عج
دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:46
تمام توانم را جمع کرده م، امید بسته ام به این دو روز، به این ساعت های آخر و هنوز به خدا ایمان دارم که کاری میکند.من جز او هیچ کسی را ندارم و حالا اگر او هم کاری نکند نمیدانم چطور روح متلاشی ام دوباره من خواهد شد. (خواهد شد؟؟).به خاطر دنی که میدانم چقدر فسرده ست چقدر اضطراب دارد این روزها، چقدر وانمو...
که من خموشم و دل در فغان و در غوغاست - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 19:46
دست چپم درد میکند، میگرنم عود کرده ست و تماما در شرایطی هستم که برده لحظات و سرنوشتم، هیچ کاری از دستم برنمیآید و این برایم دشوارتر از همه چیز است. اما گریه نمیکنم نه اینکه نخواهم، نمیتوانم...در زندگی لحظاتی از اندوه ست که مرحله ای از غم را پشت سر میگذارید که دیگر اشک چشم هم به اراده خودتان نیست و خ...
به امید توام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
امشب از کسی میخواهم یاری ام دهد که بار بیش هم به دادم رسید.به دادم برس یا علی بن موسی الرضا با چشمانی خیس همین را ازت میخواهم .فردا را برایم روشن کن
بی حال تر از انتخاب عنوانم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
دیگر حتی امیدی به روزهای روشن ندارم، اما چیزی ته ته ته دلم میگوید همین است؛ زندگی ات همینقدر هیجان انگیز! است. اتفاقی برایم افتاد که مرا بار بیشتر بهت زده کرد. و واقعا دارم به این حقیقت پی میبرم که دخ
چرا فیلم های آبدوغ خیاری غم انگیز میبینیم؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
پشت تمام فیلم های غم انگیز, دنیا و مایی که به تماشای آنها مینشینیم یک چیز است، ترس از گریه در برابر دیگران، ترس از دستگیر شدن هنگام گریهی بی دلیل وقتی نشسته ایم و زل زده ایم به دیوار روبه رو.فیلم های
آن کس که بی امید تو زیست بگو - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
خدایا میشود لااقل یه خبر خوب برایم بفرستی؟ میشود شنبه و یکشنبه خوشحال باشم؟ میشود؟ لطفا؟
سردرگم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
دلم دارد از غم میترکد,از غم از دوری از بی کسی.دلم یکی از این روزهای رو به خنک شهریور میترکد و هیچکس عین خیالش هم نخواهد بود.نقطه
زنی در قاب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
شب هایی که خوابم نمیبرد به هزاران چیز فکر میکنم،مثل همه آدم ها.به لحظات کوتاه شادی هایم، به غم هایم، به رنجی که میبریم، به آینده، به .. به همه چیز و هیچ چیز فکر میکنم.اما بلا استثنا همه شبهایی که
هیچ وقت دیوانه نبوده ام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
دارم به این فکر میکنم که چرا در سالهای پشت سرم هیچ وقت و موکدا هیچ وقت دیوانگی نکرده ام. فرزند آرام و سر به زیر خانواده بودن برایم هیچ خاطره خوشی نداشته.در تمام سالهایی که بابت آرام و سربه زیر بودنم،
مشوش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
این روزها آنقدر شلوغم که هرچه میدوم نمیرسم.اما اولین بار است که برای هدفی خوشحالم ، خسته نمیشوم از تلاش و میخواهم هر روز را ۷۲ ساعت کنم تا بتوانم این جنون را سامان دهم. این روزها میان کارهایم گریه میک
بماند - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:07
میخواهم یک روز در جهان شلوغ و درهم این روزهایم به هیچ چیزی فکر نکنم، نقطه.
آدم ها به اندازه ظرفیتشان اند، فقط و فقط. - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
یکی از دلخوشی های این عالم دوستانند. حالا مرا امروز در نظر بگیرید وقتی از یکی از این دلخوشی های عالم یک عمل محیرالعقول دیدم که آنقدر ناراحت بودم از این دلخوشی که فقط میخواستم گوشی را بردارم و صمن عرض چند کلمه درشتِ متناسب شرایط فقط بپرسم چرا؟ اما تماس نگرفتم و طبیعتا کلمات درشتم را قورت دادم و نگهشا...
نیازمند چاه برای رفع غمباد - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
آشنایی داشتیم که بعد از فوت پدرش عجیب به هم ریخت و غم انگار که از او جدا نمیشد.تعریف میکرد که از سر یکی از مراسم های پدرش زودتر خودش را رسانده خانه و فقط داد زده .میگفت اگر آن فریاد ها را نمیزد میترکید از غصهی از دست دادن بهترین آدم زندگی اش. حالا من این جا تنها چیزی که کم دارم انگار، یک چاه است تا ...
حرف تازه ای نیست - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
انقدر حالم بد است که تپش قلب دارم. ما کی این شدیم؟ این بالغان نابالغ مزخرف؟ که دل هم را میشکنیم .. فقط میخواهم با کسی درد و دل کنم ،هیچکس نیست لیست کانتکت هایم را بالا و پایین میکنم همه هستند و هیچکس نیست برای دو کلمه حرف زدن..اسکروو دت
غمم دریای عمان است - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
خدایا این روزهای سخت مان را داری میبینی دیگه؟؟؟؟ مادربزرگم همیشه داستان هایی دارد برای تعریف ؛ آنروز داشت یکی از همین هارا تعریف میکرد وسطش یک شعری خواند با این مطلع و معنی که غمم دریای عمان است ..... و من ، من ، من ...انگار منجمد شدم یخ زدم این شعر را بارها خوانده بود ولی من حالا میفهمم معنی اش را ...
من غلام خانه های روشنم - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
به قول غزاله علیزاده من غلام خانه های روشنم.از سرکار که می آیم در تاریکی به تک تک خانه ها نگاه میکنم و تجسم میکنم ساکنین شان را.بعضی خانه ها روشن اند گرما دارند انرژی هاشان از بنجره هایشان انگار دارد
دنی - تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 11:10
دنی بذیرش دانشگاه را گرفت.از دیشب آنقدر گریه کرده ام که جشمهای به زور باز است.خوشحالم برایش خیلی خیلی زیاد, مثل مادر برای فرزندش خیلی بیشتر حتی شاید. منتظرم ویزایش هم بیاید و آنوقت من خوشحالترین آدم ر